تبليغاتX
-no title-

 1. هوا خیلی سرد شده. توام داری از سرما یخ میزنی و میرسی سر خیابون تا یه تاکسی سوارت کنه و زودتر برسوندت خونه. تو نفر اولی، ولی طبق معمول همیشه، که وقتایی که مثلن بارون میاد و هوا سرده، راننده های خطی مسافر نمیزنن تا یه دربستی به تورشون بخوره، مدت زمانی که طول میکشه تا یه تاکسی بیاد باعث میشه که کم کم دور و برت پر آدمه منتظر تاکسی بشه که بینشون دو سه تا مادر با بچه هاشونم هستن.
در مواقع عادی آدم به بهم زدن دندوناش ادامه میده ولی بعضی اوقات عادی نیست. یعنی یه سری سوال تو ذهنت به وجود میاد که تو رو به فکر وامیداره.
 عدالت میگه چون من نفر اول بودم، با اومدن اولین تاکسی، من سوار تاکسی بشم.
انسانیت میگه به خاطر اینکه شرایط برای بعضیا سخت تر از منه (مثلن برای یه مادر و کودکش توی هوای سرد) و من تحمل بیشتری دارم، من باید گذشت کنم و سوار تاکسی نشم.
من باید سوار تاکسی بشم یا نشم؟
عدالت و انسانیت در مواقعی رو به روی هم قرار میگیره، بنابراین نمیشه حکمی شبیه به "عدالت با انسانیت همراه است" را گفت، چون براش مثال نقض داریم.
نظرتون به من کمک می کنه.

 2. محمد علی ابطحی بالاخره آزاد شد.امین وطانی چه قدر لاغر شده بود(خنده ای موذیانه) آزادیشون خوشحالم کرد.
من میخوام بتونم بیشتر و بهتر درک کنم، پس آزاد فکر می کنم، ولی درک سلول انفرادی که باید به جرم آزاد فکر کردن دچارش بشی، یه کم شاید سخت باشه

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 23:19 توسط سيد علي ابطحي |

این روزا همش داره بارون میاد....

تصور گاز اشک آور تو بارون از همین الان داره گریمو در میاره...(قهقهه)

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:16 توسط سيد علي ابطحي |

نشستی سر میزت ، دو تا دستتو گذاشتی زیر چونت و داری به سه چهار تا کتاب روی میز که جلوت بازن نیگا می کنی. اصلن دوس نداری به اینکه از اول ترم زیاد سر کلاس نرفتی و درسم نخوندی فک کنی. طبق معمول درسارو دایورت کردی رو... ،،چقدر با این جمله ی فرهاد جعفری تو کافه پیانو که میگه: نظام اخلاقی جامعه اجازه اش را نمی دهد، همدردی می کنم. حالا بماند که همون قدری که از نظام اخلاقی جامعه مون بدم میاد از فرهاد جعفریم بدم میاد،،

بعد یه دفتری که همیشه این موقع ها بازش می کنیو میذاری جلوت تا یه جورایی درداتو بیاری رو کاغذ یا شایدم غمهاتو یا حتی بعضی وقتا حرفاتو واسه اونی که دوسش داری. همون لحظم این فکر از ذهنت میگذره که چقدر دوست داری یه قلم بگیری تو دستتو بنویسی به جای اینکه بشینی حرفاتو تایپ کنی و اینکه حال نداری که یه بار بنویسی، بعد نوشته هاتو تایپ کنی. حالا بعد همه این حرفا تا دفتررو بازش میکنی، نمی تونی هیچ چیز بنویسی، پس مثل همیشه شروع می کنی به خط خطی کردن صفحه و نوشتن چرندیات نا مربوط تو هر طرف صفحه.

حالا تا همینجا من اینا رو نوشتم که چی؟

ببینید اگه از این حرفا چرت و پرت ترو فلان کس نوشته بود که چه می دونم نویسنده ای چیزی بود، همین شما هزار تا نکته ی فلسفی  از توش در می آوردید، یا حداقل اگه معتقدم بودین که یه مشت چرت و پرت خوندین، برا اینکه چه میدونم شاید جلو دو سه نفر دیگه که این مطلبو خونده بودن و ازش تعریف کردن کم نیارین، البته همون در صورتی که یه آدمه خفن نوشته بودش، بشون می گفتین که مثلن: لذت بردم.

ولی من اینارو ننوشتم که بخوام تهش بگم چه می دونم یه مطلبو یا حتی یه هنرو باید فارغ از هنرمندش دید و نظر داد، چون می دونم خیلی از آدما وقتی یه نوشته ی ده خطی می بینن، اگه نویسندشو شناختن، اونم شاید، تا تهش بخوننش. اصلن بی خیال اون جمله هایی که می خواستم باهاش این پاراگرافو تموم کنم که همش اولش این بود: یا حتی اینارو ننوشتم که..... اصلن چطوره بی خیال اون سوالیم که اون بالا کردم بشید.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 0:15 توسط سيد علي ابطحي |

سلام

اینقدر سرم درد میکنه که فقط با نوشتن فک کنم یه کم حالم بهتر بشه...

اینقدر موضوع زیاد دارم تو ذهنم واسه نوشتن که نمیدونم کدومو بگم، یه ناخونک به هر کدوم می خوام بزنم.

1. رو برد بسیج دانشگاه یه مطلب زدن، که آخه من نمیدونم چی می تونم راجع بش بنویسم که خدا رو خوش بیاد. نامه ی امام به آقای منتظری رو زدن ، همون نامه ای که ایشونو عزل کردن، بعد نامه ی میرحسین به آقای منتظری که اخیرا زده شد و جوابش.

می دونید تمومه جرمه آقای منتظری چیه؟ اینه که حرفشو زده. یه انتقاد کرده از نظام. ای کسانیکه میگید محاله این نظام غیر حق باشه(حالا منم اینجا صحبتی از حق و نا حقش ندارم)، حالا فرض محال  که محال نیست، اومدیم این نظام ناحق شد، بازم حفظش از اوجب واجباته؟

اصلن بگید مام بدونیم که جرمه اگه یه نفر حرفشو بزنه؟

آخه میدونید جالبیش کجاس؟ حالا من خودم واسه امام احترام قائلم، ولی اگه از یکی از این دوستان یه سوالی راجع به زمان امام خمینی بپرسیم که توش بمونه ، بمون جواب میده: مگه امام خمینی معصوم بوده؟

2. غیر از تعلیقای انصافا نا حق دانشگاه، یه خبر بامزه که چند روز پیش شنیده شد این بود: تعلیق دو دانشجوی دانشگاه شریف به جرمه بد حجابی.....

من نمیدونم تا کی ما باید به خانومای مملکتمون بگیم: آهای شما نمیفهمید، ولی ما می فهمیم... شما شعور ندارین، ولی ما شعور داریم... باید حجاب داشته باشین....

من اصلن می خوام بدونم ما با چه رویی به قانون عدم حجاب تو جاهای مختلف اعتراض می کنیم؟ این دوتا مساله چه فرقی می کنن؟

آخه بدی اینه که همه اینارو می نویسن به پای اسلام، آخه کی اسلام دین تحمیل بوده؟

بعد انتخابات، به یکی از فامیلامون که زمان انتخابات از حجاب طرفدارای مهندس دلگیر بود، دوتا چیز گفتم:

1. اگه راس میگیم و هنرمندیم یه کاری کنیم، اونی که شما ازش دلگیر شدی، خودش بره بفهمه مثلن حجاب خوبه...

2. گفتم: با این روند که داریم پیش میریم، یه زمانی میرسه که ملت اینقدر زیر فشار اقتصادین که حجابو دینو ایمون یادشون میره...

دوران حکومت کلیسارو برید تو تاریخ بخونین...

ولی جدن هر وقت حرف حجاب میشه، من یاد شعرای ایرج میرزای فقید می افتم که راجع به حجاب گفته. جدن روحش شاد...

"آهای خانوم... رنگه مانتوی شما روشن است پس مخالف است با نظر من، این یعنی خاک بر سر شما که مثل من فکر نمی کنید"

3. حالا حرفه تعلیقای دانشگاه شد، خواستم یه درد دل کنم:

خاک بر سر مملکتی که مدعی آزادی بیانه، ولی تو بهترین دانشگاهش، کسی که حرف مخالف می زنه، حق تحصیل نداره...

خاک بر سر مملکتی که به دانشجوهاش غرور می ورزه، ولی به دهنشون قفل میزنه...

4. حرف دل شد، اصلن همه این حرفارو زدم که نطقم باز شه راجع به دلم بنویسم، یه کم آروم بگیرم. ولی دارم آتیش میگیرم از اینکه نمی تونم حرف دلمو اینجا بزنم.

5. الان یهویی هنگ کردم... همه حرفام یادم رفت.

فراوان گفتنی ها هست و باید گفتمش اما   /    چه سازم دور دور دیگریست از دار می ترسم (ایرج میرزا)

 

حاشیه:

*امیرخسرو از نوشته هات خوشم می یاد.

** پارسا دلم می خواد خفت کنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 1:25 توسط سيد علي ابطحي |

بعد از یه مدت اومدم اینجا تا یه چیزی بنویسم......

ولی آخه نمیدونم کدوم یکی از حرفامو بزنم.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:56 توسط سيد علي ابطحي |

" حميد مصدق خرداد 1343"
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت 


 " جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 19:45 توسط سيد علي ابطحي |

قيافه ي اون آقاهه هنوز تو ذهنمه...

حالا داستانشو مي نويسم...




حاشيه: حوصله وبلاگ نويسي ندارم.

راستي مرتضي و علي يه سايت زدن (تورجان)

نه حال دارم لينكشون كنم نه اينكه بشون سر بزنم... كلن بشون تبريك ميگم
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 14:30 توسط سيد علي ابطحي |

شايد اين جمعه بيايد ... شايد...


حاشيه:

يه جوري نوشتم كه هر كي هر جور دلش خواست بره واسه خودش برداشت كنه..حالشو ببره...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 17:18 توسط سيد علي ابطحي |

به جون خودم نمی تونم جلوی خندمو بگیرم.

محسن نظری زاده می گفت:"من با یه واسطه از قول آقای علی آبادی شنیدم که گفته:" اگه این دولت دوباره نمونه سره کار..امثال ماها دربون اینجاهایی که کار می کنیمم نمیتونیم بشیم.""

 

 

عجب................

حاشیه: این چیزا دیگه عادی شده.... این روزا فقط به آینده خودمون و مشکل پارسا فکر می کنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 16:10 توسط سيد علي ابطحي |

دیشب مامانم به یکی از بستگان میگه: اینقدر حرف سیاسی زدی که نذاشتند دانشگاه قبول بشی.

جالبه فامیلامون به منم میگن تو وبلاگت حرف سیاسی نزن. خودم خندم گرفته. آخه من کجا حرفای تند و سیاسی میزنم. حالا دو سه تا مطلب مثلن نیمچه سیاسی که آخه... چی بگم والا. تازه این دو سه دقیقه فیلمم که از من تو تلویزیون برنامه منطقه آزاد نشون دادنم مزید بر علت شده.

چقدر بزرگترا این روزا نگرانن....(نیشخند) آخه جالبه از این نگرانن که نکنه بچه هاشون برن دنبال حق و حقیقت (حالا از دیدگاه خودشون)

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 7:37 توسط سيد علي ابطحي |

«

آقای رییس جمهور محترم توی صحن مجلس میگه حالا اگه وزرا کارشونو بلد نباشن ما دستشونو میگیریم کمکشون میکنیم بعد ۴سال یه آدم کاربلد تحویل میدیم... بهتر از اینه که دشمنامون دلشاد بشنو و فک کنن...

میگه: بیاین یه پاسخ محکم بدین به دشمنای نظامو به دولت نمره ی ۲۱ بدین.

میگه: وفاداری به نظام و انقلاب و رهبری و آرمان ها

»

۴سال یه وزارتخونه رو بسپاریم به یه آدمی که کار بلد نیست و باید بیاد ۴سال تازه تجربه کسب کنه با همچین هزینه ای... ۴سال یه وزارتخونه رو بسپاریم به یه آدمه کار بلد برای پیشرفته کشور... کدوم باعث شادیه دشمنای نظام میشه؟

وفاداری به نظام و انقلاب و رهبری و آرمان ها را با کدوم معیار می سنجید؟ ولی کار بلدی و... رو میشه با یه معیارایی سنجید و بهترینو آورد.

فک کنین خانوم سوسن کشاورز یا آقای علی آبادی میشدند وزیر این مملکت....

فک کنین کسی مثل محمد علی نجفی ام وزیر آموزش و پرورش بوده....

هرچی میخوام قبول کنم که وضع ما دانشجوا با کسی مثل آقای کامران دانشجویی که برای دفاع از (دکتر)علی کردان در جلسه استیضاح شرکت کرده بود به جای خوبی میرسه... نمی تونم

 

خدا عاقبتمونو به خیر کنه.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 3:1 توسط سيد علي ابطحي |

واسه اون که تو کاره عاشقی میمونه غمگینم...

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:49 توسط سيد علي ابطحي

بنزین می سوخت و من می سوختم و می رفتیم. انگار ایستادن تقدیرما نبود. هیچ جایی بند نمی شدیم. انگار باید با هم بودن و با هم رفتن را یاد می گرفتیم. برای من به کجایش مهم نبود ولی میدانستم تا کجا... اگر نگویم تا آخرش ، تا آنجایی که میخواست و بخواهد با او می رفتم و می روم. بنزین می سوخت و من می سوختم و می رفتیم و شاید فردایی...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 14:6 توسط سيد علي ابطحي |

متن زیر هیچ پایه ی علمی یا شرعی نداره ، فقط یک تحلیل شخصی است.

در زمان انتخابات ، به عنوان سفیران موج نو در قالب ستاد حامیان میرحسین موسوی در دانشگاه شریف ، چند روزی به صورت چهره به چهره با مردم صحبت می کردیم که تجربه ی واقعا جالبی بود . مساله ی جالبی که اون زمان زیاد بش بر می خوردیم ، حمایت خاتمی از میرحسین و بازتاب این مطلب در بین مردم پایین شهر تهران بود. به نظر اونا ، خاتمی در زمان خود باعث اشاعه ی فساد در جامعه بود.بنابراین با این دیدگاه ، قم شهری است عاری از هرگونه فساد اخلاقی. شهری که اکثر بانوان در آن خواسته یا ناخواسته چادر به سر میکنند.

اما آیا واقعیت هم همین است؟

من فکر می کنم خاتمی در زمان خودش فساد اخلاقی را رواج نداد ، بلکه تنها بخشی از واقعیات جامعه را به ما نشون داد. این که : صورت زیبای ظاهر هیچ نیست.

اما سوالات مهمتری که چند وقتی است ذهن منو به خود مشغول کرده اینه که : چرا حجاب؟ چرا زنی غیر مسلمان باید حجاب داشته باشد؟ اگر برای این است که ما به گناه آلوده نشیم ، پس چرا زاهدی که از مردم به بیابان پناه می برد تا راحت تر به عبادت بپردازد ، نکوهیده می شود؟

اگر آیه شریف "لا اکراه فی الدین" را قبول داریم ، پس چرا در مورد حجاب باید اجبار را به کار بگیریم؟ آیا در 22 بهمن 57 هم حرفی در مورد حجاب اجباری زده میشد؟ اگر این گفته ی دادستان کل انقلاب در اوایل انقلاب است که " مزاحمان خانم های بی حجاب ضد انقلابی هستند " ، پس گشت ارشاد چیست؟

مهمانی داشتیم که از طرفداری دختران بدحجاب از موسوی در انتخابات اخیر گله داشت و از این رو میرحسین را سید آمریکایی می خواند. چرا امثال مهمان ما از خانم های بدحجاب گله دارند؟ چون عقیده ای خلاف عقیده ی آنها دارند ؟ مگر ما برای همین آزادی عقیده و بیان انقلاب نکردیم؟

آیا میرحسین و اصلاح طلبان دیگر ، آمریکایی هستند یا اینکه میخواهند بگویند که امثال این دختران بدحجاب هم عضوی از ایران و نظام و انقلابند؟ میخواهند بگویند اگر این افراد از اسلام و دین فراری اند به خاطر همین رفتار غلط و اجبار کسانی است که دم از قرآن میزنند ولی آیه ی "لا اکراه فی الدین" را هیچ وقت نمی خوانند.

خانم فاطمه رجبی با حجاب کامل و برتر اسلامی ، شما که روشنفکری رو بیماری میخوانید ، به زور عقیده ی خود رو به دیگران تحمیل کردن و کسانی رو که عقیده ی شما رو ندارن متهم کردن ، هنر نیست ، اگه خیلی هنرمندید ، این عقیده رو برای دیگران بسازید... کاری که شما اکنون می کنید نتیجه ای جز اسلام گریزی ندارد.

همینطور که دوستان دیگرم هم گفتند: اگه میرحسین نبود ، قرار بود امام و اندیشه اش در بین جوانان به کجا برود؟

نظرات مرتبط شما در همین پست منتشر می شود.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 19:28 توسط سيد علي ابطحي |

هنوز بین دندونام یه دندون شیری از دوران بچگی برام باقی مونده.... امشب یه ذره درد میکنه.

دوست دارم بم بگید که به نظرتون با این دندون شیری چه اخلاقی همراه شده و از بچگیه من برام مونده؟  خودم فکر میکنم دروغ نگفتن باشه ( البته بهتره بگم : سعی برای دروغ نگفتن)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 3:1 توسط سيد علي ابطحي |

سلام

۱. الان قمم.

۲. به علی تا ساعت ۲۱ وقت دادم که حق السکوت بده تا افشاگری نکنم.... دیگه خودش میدونه.

۳. آتیش دلم برات تنگ شده.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 17:8 توسط سيد علي ابطحي |

آتـــشـــــی در سـیـــنــــــه دارم جـــــاودانـــی-

عـمـــر مــن مـرگیـســت نـامــش زنــدگــانـــی-

 

رحمتــی کــن کــز غـمــت جـــان مـی‌سپـــارم-

بـیـــش از ایـن مـن طـاقــــت هــجـــران نــدارم-

 

کـی نهـی بـر سـرم پـای ای پــری از وفــاداری-

شد تمام اشک من بس در غمت کرده‌ام زاری-

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 2:4 توسط سيد علي ابطحي |

بدینوسیله تمامی مطالب نوشته شده در مطلب قبلی را پس میگیرم.

دنیا قشنگ است.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 18:4 توسط سيد علي ابطحي |

آی عم وری عصبانی....

آی عم وری ناراحت....

آی دو وری الان تظاهر....

 آی هو وری بغض....

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 2:23 توسط سيد علي ابطحي

1. در 72 ساعت گذشته، فقط حدود 10 ساعت خوابیدم... شبا که آتیشی شده بودم، بیدار بودم ، روزام که میخواستم بخوابم که این سه تا مهمونه کوچولویی که داریم همش از من آویزون بودن... حالا بماند که در این چند روز تمام مدت مهمون داشتیم و تازه شبهام به تعداد مهمونا اضافه میشد. خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا خوابم میاد... ولی خداییش تمام این 72 ساعت به بیدار موندنش می ارزید...

2. امشب یکی از مشاورای فیلمه رستگاران خونمون بود. حالا خود منم بعضی وقتا میشینم این فیلمو می بینم ، ولی جدن تا کی ما باید این فیلمای دوزاری رو نیگا کنیم؟

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 1:10 توسط سيد علي ابطحي |

و آنها که دل به یکدگر دارند...

حرف ضمیر دوست را

ناگفته میدانند

نانوشته می خوانند.....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 5:58 توسط سيد علي ابطحي |

در واقع این مطلب مال دیروز است:

صبح تا شب:

:))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

شب تا صبح:

:(((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((

 

حال ما اینطور بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 10:13 توسط سيد علي ابطحي |

شیخ ما -رضی الله انفسه- در مجلسی که می و باده بود و همگان غمگین بودند و غمگین میزیستند ، پیاله ها را به سرعت سر میکشید و فریاد شادی سر میداد که ای جوانان به چی می اندیشید و نگران اعترافات چه کسی هستید ، سر گالیله نیز در دادگاهی منصفانه فریاد کشید که زمین صاف است .همگان غم اعترافات را از یاد بردند و خنده و سرور و شادی بر مجلس حاکم گشت .

لینک اصلی

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 9:39 توسط سيد علي ابطحي |

۱. خیلی(*بینهایت) از دست اینترنتو فیلترو اینا کلافم.

۲. بابت چندتا چیز ناراحتم. دلمم گرفته. الان جمعه شبه...فکر کنم یه ربطی داشته باشه.

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 23:0 توسط سيد علي ابطحي |

نه ، چشم هایم نمی ترسد ،

نه از بند ، نه از مرگ ،

چشم هایم مانده معطل ،

در نگاه مادری ، فردا که خواهد شد دلتنگ...

*

نه ، زبانم نمی ترسد ،

نه از گفتن ، نه از فریاد ،

صدایم مانده معطل ،

من چه گویم با پدر ؟ فردا که می گرید برای پیکر نیم سوخته ، نادیده در باد...

*

نه ، دستهایم نمی ترسد ،

نه از تیر ،  نه از زنجیر،

دستهایم مانده معطل ،

در دست برادر ، فردا که خواهد شد دستگیر...

*

نه ، گوشهایم نمی ترسد ،

نه از فحش ، نه از تهمت ،

گوشهایم مانده معطل ،

از صدای خواهرم ، فردا چه خواهد گفت در جواب این همه حیوان بی غیرت...

سید علی ابطحی

بامداد 6 مرداد 88

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 3:28 توسط سيد علي ابطحي |

سردار رویانیان بازنشسته شد....

همیشه از سردار رویانیان خوشم میومد. حتی یادمه وقتی توی برنامه ی شبهای ماه رمضون شبکه سه که از کت وشلوار 12هزار تومنیش(!!!) گفت ، گذاشتم به حساب با مردم صمیمی بودنش نه ریا و این حرفا...

شب آخر تبلیغات انتخابات اخیر بود. بعد از یه مناظره ، یه سری اقلام  از مهدی قجر گرفتیمو با یه سری از دوستان شروع کردیم برای تبلیغ. اتوبان جلال آل احمد نرسیده به خیابون اشرفی اصفهانی ، منو یکی از دوستان داشتیم با پیرمردی که قصد رای دادن نداشت و میگفت "رای ما هیچ تاثیری نداره و رییس جمهور از قبل معلومه " صحبت میکردیم تا برای رای دادن راضیش کنیم که بچه ها صدا کردن که: بیاین سردار رویانیان...

توی یه سمند سفید با خونوادشون نشسته بودن. شیشه های ماشینو کشیدن پایین وما چند تا برگ از دفترچه دولت امیدو دادیم بهشون... با صدای : سردار، رای فقط مهندس  و... ماشینو بدرقه کردیم.

هیج وقت این صحنه یادم نمیره ، وقتی ماشین یکی دو متر از ما دور شد ، وایساد ...ما که هنوز داشتیم رفتنشو نگاه می کردیم ، دیدیم که سردار تمام برگه ها رو از پنجره ریخت بیرون...

بچه ها که توقع این رفتارو از سردار نداشتن ، شوکه شده ، رفتن برگه ها رو از رو زمین جمع کردن...

هرچی فک می کنم ، دلیل اون کار اون شبشو نمی فهمم؟

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 11:12 توسط سيد علي ابطحي |

نه ، چشم هایم نمی ترسد ،

نه از بند ، نه از مرگ ،

چشم هایم مانده معطل ،

در نگاه مادری ، فردا که خواهد شد دلتنگ...

(این دستنوشته فقط این نیست)

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 2:17 توسط سيد علي ابطحي

یک حرفی چیزی در گلویمان گیر کرده است...

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

 

.....................

شاید به بلاگر یا وردپرس نقل مکان کنم...شایدم نه...

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 13:56 توسط سيد علي ابطحي |

یادش به خیر قبل انتخابات با چه شوق و شوری سر اومد زمستونو زمزمه می کردیم...

یادش به خیر انگار با این آهنگ جون می گرفتم...

محمد حسین خوابیده رو تخت...منم طبق معمول پشت لپتابم... وقتی آهنگ سر اومد زمستونه شاهکار بینش پژوه از اسپیکرا پخش شد... بی اختیار جفتمون یه آهی کشیدیم که خیلی برام جالب بود...

یه غمی تو دلم هست... مگه میشه از این آهنگ دل کند... 

 

روحت شاد شاملو

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 15:28 توسط سيد علي ابطحي |

گرگها خوب بدانند، در این ایل غریب

گر پدر مرد، تفنگ پدری هسـت هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 17:52 توسط سيد علي ابطحي